عطار نیشابوري هم طبابت میکرد و هم عطاري داشت.می گویند: فقیري نزد عطار آمد و از او چیزي خواست. او نداد. فقیر گفت:
تو با این روحیه چطور جان به عزرائیل میدهی؟ عطار گفت: تو خودت چطور جان به عزرائیل میدهی؟ فقیر گفت: اینطور و
سرش را بر زمین گذاشت و مرد.
عطار یکدفعه فهمید این درس بزرگ و ارزشمندي است در هنر انسانیت که آنقدر بیتعلق باشد و آماده که خود با خواست خود
بتواند قالب تهی کند و جان به جان آفرین تسلیم نماید.
میگویند از آن به بعد تغییر بزرگی در زندگی خود داد و زندگی عارفانهاي پیدا کرد. خود او میگوید: دي زاهد دین بودم سجاده
نشین بودم
ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی ناگه ز درونِ جان در داد ندا جانان
کاي عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی هر چند که پر دردي کی محرم ما گردي
فانی شو اگر مردي تا محرم ما آیی عطار چه دانی تو وین قصه چه خوانی تو
گر هیچ نمانی تو اینجا شوي آنجایی