سخنرانی وتفسیرسوره یوسف حجت الاسلام شریفی مسجد علی ابن ابیطالب(جلسه ۱۴ )
سخنرانی وتفسیرسوره یوسف حجت الاسلام شریفی مسجد علی ابن ابیطالب(جلسه ۱۴ ) ۱۴۰۵/۴/۲۹ وَاسُتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَي الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ پسُوَءاً إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (25)
و هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهان شوهرش را نزد در يافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از يوسف يا تبرئه خويش) گفت: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و يا شكنجه دردناك چيست؟ قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكَاذِبِينَ (26) (يوسف) گفت: او خواست كه از من (برخلاف ميلم) كام گيرد و شاهدى از خانواده زن، شهادت داد كه اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده، پس زن راست مى گويد و او از دروغگويان است. (زيرا در اين صورت او وهمسر عزيز، از روبرو درگير مى شدند وپيراهن از جلو چاك مى خورد.)
وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ (27)
و اگر پيراهن او (يوسف) از پشت پاره شده، پس زن دروغ گفته و او از راستگويان است ۱-«استباق» به معناى سبقت و پيشى گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است، يوسف براى فرار از گناه به سوى در فرار كرد و زليخا نيز به دنبال او مى دويد. گويا به سوى در مسابقه گذارده اند. «قدّ» به معناى پاره شدن پارچه از طرف طول است. «لفاء» به يافتن ناگهانى چيزى گفته مى شود - گفتن «معاذ اللَّه» به تنهايى كفايت نمى كند، بايد از گناه فرار كرد. «استبقا» ۲- گاهى ظاهر عمل يكى است، ولى هدف ها مختلف است. (يكى مى دود تا به گناه آلوده نشود، ديگرى مى دود تا آلوده بكند.) «استبقا» ۳- هجرت و فرار از گناه، لازم است. «استبقا الباب» بهانه ى بسته بودن در براى تسليم شدن در برابر گناه كافى نيست، بايد به سوى درهاى بسته حركت كرد شايد باز شود. «استبقا الباب» ۴- مجرم معمولاً از خود جاى پا باقى مى گذارد. «قدّت قميصه من دُبُر»* ۵- گاه بايستى سرزده به منازل و محل كار سركشى كرد. «الفَيا»* داستانی واقعی و عبرت انگیز از یک قاضی مصری یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند:15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم …….و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بودم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم.آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم.او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم.وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم………. ولی او مرا نشناخت.بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم……..و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.گفتم: شاهد داری؟گفت: نهگفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید 3 شاهد ماجرا را می دیدند.گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای
شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم……… .. و باهاش کاری نکردم.گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.“به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند ۶- گاهى شاكى، خود مُجرم است.«قالت ما جزاء...» گنهكار براى تبرئه خود، از عواطف واحساسات بستگان خود استمداد مى كند. «باهلك»- صاحبان قدرت معمولاً اگر مقصّر باشند، ديگران را متّهم مى كنند. «مَن اراد باهلك سوء»* ۷- مجرم براى تبرئه خود، به ديگران اتهام مى بندد. «اراد باهلك سوء»- چه بسا سخن حقّى كه از آن باطل طلب شود. (كيفر براى كسى كه سوء قصد به زن شوهردار دارد، حرف حقّى است، امّا چه فردى سوء قصد داشته بايد بررسى شود) «اراد باهلك سوءً الاّ ان يسجن»* ۸- زليخا عاشق نبود، بلكه هوس باز بود؛ چرا كه عاشق حاضراست جانش را فداى معشوق كند، نه اين كه او را متهم و به زندان افكند. «اراد باهلك سوء...»* ۹- زندان و زندانى نمودن مجرمان، سابقه تاريخى دارد. «يسجن»- اع11لام كيفر، نشانه ى قدرت همسر عزيز بود. «يسجن او عذاب اليم» ۱۱- زليخا داراى نفوذ در دستگاه حكومتى و خط دهنده بوده است. «الاّ ان يسجن او عذاب اليم»* در برخى روايات، شاهد را كودكى معرّفى كرده اند كه اول مثل عيسى عليه السلام در گهواره به سخن آمد، ولى چون سند محكمى ندارد، نمى توان به آن اعتنا كرد. امّا بهتر است شاهد را يكى از مشاوران عزيز بدانيم كه فاميل همسر و داراى هوش و ذكاوت بود و همانند عزيز مصر، شاهد اين اتّفاق گرديد، و الاّ اگر خود شاهد اصل ماجرا بود، معنى نداشت كه به صورت جمله شرطيه، شهادت دهد و بگويد: «اِن كان...».يوسف، ابتدا سخنى نگفت و شايد اگر همسر عزيز حرفى و تهمتى نمى زد، يوسف حاضر نمى شد آبروى او را بريزد و بگويد: «هى راودتنى»گاهى برخى از پاكان در معرض تهمت قرار گرفته اند: در ميان زنان، پاكدامن تر از مريم نبود، امّا او را متّهم به ناپاكى كردند، در ميان مردان نيز كسى به پاكى يوسف يافت نمى شد، به او هم نسبت نارواى زنا دادند. امّا خداوند در هردو مورد به بهترين وجه پاكى آنان را ثابت نمود.در داستان يوسف، پيراهن او نقش آفرين است: در اينجا؛ پارگى پيراهن از پشت، دليل بى گناهى او و كشف جرم همسر عزيز گرديد و در جاى ديگر؛ پاره نشدن پيراهن موجب كشف جرم برادران او گرديد. زيرا بعد از انداختن يوسف به چاه، وقتى برادران پيراهن او را آغشته به خون كرده و به پدر نشان دادند و گفتند: يوسف را گرگ خورده است، پدر پرسيد: پس چرا پيراهن او پاره نشده است؟! در پايان داستان نيز، پيراهنِ يوسف، وسيله ى بينا شدن چشم پدر گرديد. و در روایاتى که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) و اهل تسنن وارد شده، به این تفسیر اشاره شده است، از جمله ابن عباس از پیامبر(صلى الله علی
ه وآله)چنین نقل مى کند: چهار نفر در طفولیت سخن گفتند: فرزند آرایشگر فرعون، شاهد یوسف، صاحب جریج و عیسى بن مریم ۱۲- متّهم بايد از خود دفاع و مجرم اصلى را معرفى كند. حضرت يوسف عليه السلام در برابر جمله «ما جزاء مَن اراد باهلك سوءً» با گفتن «هِىَ راودتنى»، پاسخ مناسبى به زليخا داد.* ۱۳- كسى كه در مقام قضاوت است بايد شكايت شاكى و دفاع متهم را بشنود و مدارك را بررسى كند و سپس نظر دهد. (در اين ماجرا همسر گفت كه يوسف سوء قصد داشته، «اراد باهلك سوء» يوسف تهمت را رد كرد و گفت: «هى راودتنى» شاهد نيز علامت صدق و كذب را از راه پاره شدن پيراهن جلو تا پشت سر مطرح كرد)* ۱۴- دفاع از بى گناه، واجب است و سكوت در همه جا زيبا نيست. «شهد شاهد» ۱۵- كمك به روشن شدن حقيقت، كارى پسنديده است. «و شهد شاهد»* ۱۶- خداوند از راهى كه هيچ انتظارش نمى رود، افراد را حمايت مى كند. «شهد شاهد من اهلها» ۱7- آنجا كه خدا بخواهد، بستگان مجرم عليه او شهادت مى دهند. «شهد شاهد من اهلها»- در شهادت و داورى، مراعات حسب، نسب، موقعيّت و خويشاوندى متّهم، جايز نيست. «شهد شاهد من اهلها» ۱۸- شهادت خويشان عليه يكديگر، سبب اطمينان بيشترى مى شود. «شاهد من اهلها»* ۱۹- در قضاوت، بيش از توجّه به گفته هاى شاكى و متهم، به بررسى مدارك و اسناد توجّه شود. «قالت ما جزاءُ... قال هى راودتنى... شهد شاهد... ان كان قميصه...»* ۲۰- در قضاوت، هر جرمى كارشناس نياز دارد. «شهد شاهد... ان كان قميصه...»* ۲۱- در جرم شناسى از آثار ظريف به جاى مانده، مجرم شناخته و مسايل كشف مى شود.
«ان كان قميصه...»- قاضى مى تواند بر اساس قرائن، حكم كند. «ان كان قميصه قُدّ من قُبُل فصدقت و هو من الكاذبين» ۲۲- بكارگيرى روشهاى جرم شناسى براى تشخيص جرم و مجرم، لازم است. «ان كان قميصه قدّ من دبر...»
سخنرانی وتفسیرسوره یوسف حجت الاسلام شریفی مسجد علی ابن ابیطالب(جلسه ۱۴ ) ۱۴۰۵/۴/۲۹ وَاسُتَبَقَا الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَي الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ پسُوَءاً إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (25)
و هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهان شوهرش را نزد در يافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از يوسف يا تبرئه خويش) گفت: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و يا شكنجه دردناك چيست؟ قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكَاذِبِينَ (26) (يوسف) گفت: او خواست كه از من (برخلاف ميلم) كام گيرد و شاهدى از خانواده زن، شهادت داد كه اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده، پس زن راست مى گويد و او از دروغگويان است. (زيرا در اين صورت او وهمسر عزيز، از روبرو درگير مى شدند وپيراهن از جلو چاك مى خورد.)
وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِن الصَّادِقِينَ (27)
و اگر پيراهن او (يوسف) از پشت پاره شده، پس زن دروغ گفته و او از راستگويان است ۱-«استباق» به معناى سبقت و پيشى گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است، يوسف براى فرار از گناه به سوى در فرار كرد و زليخا نيز به دنبال او مى دويد. گويا به سوى در مسابقه گذارده اند. «قدّ» به معناى پاره شدن پارچه از طرف طول است. «لفاء» به يافتن ناگهانى چيزى گفته مى شود - گفتن «معاذ اللَّه» به تنهايى كفايت نمى كند، بايد از گناه فرار كرد. «استبقا» ۲- گاهى ظاهر عمل يكى است، ولى هدف ها مختلف است. (يكى مى دود تا به گناه آلوده نشود، ديگرى مى دود تا آلوده بكند.) «استبقا» ۳- هجرت و فرار از گناه، لازم است. «استبقا الباب» بهانه ى بسته بودن در براى تسليم شدن در برابر گناه كافى نيست، بايد به سوى درهاى بسته حركت كرد شايد باز شود. «استبقا الباب» ۴- مجرم معمولاً از خود جاى پا باقى مى گذارد. «قدّت قميصه من دُبُر»* ۵- گاه بايستى سرزده به منازل و محل كار سركشى كرد. «الفَيا»* داستانی واقعی و عبرت انگیز از یک قاضی مصری یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند:15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم …….و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بودم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم.آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم.او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم.وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم……….
ولی او مرا نشناخت.بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم……..و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.گفتم: شاهد داری؟گفت: نهگفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید 3 شاهد ماجرا را می دیدند.گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم……… .. و باهاش کاری نکردم.گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.“به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند ۶- گاهى شاكى، خود مُجرم است.«قالت ما جزاء...» گنهكار براى تبرئه خود، از عواطف واحساسات بستگان خود استمداد مى كند. «باهلك»- صاحبان قدرت معمولاً اگر مقصّر باشند، ديگران را متّهم مى كنند. «مَن اراد باهلك سوء»* ۷- مجرم براى تبرئه خود، به ديگران اتهام مى بندد. «اراد باهلك سوء»- چه بسا سخن حقّى كه از آن باطل طلب شود. (كيفر براى كسى كه سوء قصد به زن شوهردار دارد، حرف حقّى است، امّا چه فردى سوء قصد داشته بايد بررسى شود) «اراد باهلك سوءً الاّ ان يسجن»* ۸- زليخا عاشق نبود، بلكه هوس باز بود؛ چرا كه عاشق حاضراست جانش را فداى معشوق كند، نه اين كه او را متهم و به زندان افكند. «اراد باهلك سوء...»* ۹- زندان و زندانى نمودن مجرمان، سابقه تاريخى دارد. «يسجن»- اع11لام كيفر، نشانه ى قدرت همسر عزيز بود. «يسجن او عذاب اليم» ۱۱- زليخا داراى نفوذ در دستگاه حكومتى و خط دهنده بوده است. «الاّ ان يسجن او عذاب اليم»* در برخى روايات، شاهد را كودكى معرّفى كرده اند كه اول مثل عيسى عليه السلام در گهواره به سخن آمد، ولى چون سند محكمى ندارد، نمى توان به آن اعتنا كرد. امّا بهتر است شاهد را يكى از مشاوران عزيز بدانيم كه فاميل همسر و داراى هوش و ذكاوت بود و همانند عزيز مصر، شاهد اين اتّفاق گرديد، و الاّ اگر خود شاهد اصل ماجرا بود، معنى نداشت كه به صورت جمله شرطيه، شهادت دهد و بگويد: «اِن كان...».يوسف، ابتدا سخنى نگفت و شايد اگر همسر عزيز حرفى و تهمتى نمى زد، يوسف حاضر نمى شد آبروى او را بريزد و بگويد: «هى راودتنى»گاهى برخى از پاكان در معرض تهمت قرار گرفته اند: در ميان زنان، پاكدامن تر از مريم نبود، امّا او را متّهم به ناپاكى كردند، در ميان مردان نيز كسى به پاكى يوسف يافت نمى شد، به او هم نسبت نارواى زنا دادند. امّا خداوند در هردو مورد به بهترين وجه پاكى آنان را ثابت نمود.در داستان يوسف، پيراهن او نقش آفرين است: در اينجا؛ پارگى پيراهن از پشت، دليل بى گناهى او و كشف جرم همسر عزيز گرديد و در جاى ديگر؛ پاره نشدن پيراهن موجب كشف جرم برادران او گرديد. زيرا بعد از انداختن يوسف به چاه، وقتى برادران پيراهن او را آغشته به خون كرده و به پدر نشان دادند و گفتند: يوسف را گرگ خورده است، پدر پرسيد: پس چرا پيراهن او پاره نشده است؟! در پايان داستان نيز، پيراهنِ يوسف، وسيله ى بينا شدن چشم پدر گرديد. و در روایاتى که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) و اهل تسنن وارد شده، به این تفسیر اشاره شده است، از جمله ابن عباس از پیامبر(صلى الله علی
ه وآله)چنین نقل مى کند: چهار نفر در طفولیت سخن گفتند: فرزند آرایشگر فرعون، شاهد یوسف، صاحب جریج و عیسى بن مریم ۱۲- متّهم بايد از خود دفاع و مجرم اصلى را معرفى كند. حضرت يوسف عليه السلام در برابر جمله «ما جزاء مَن اراد باهلك سوءً» با گفتن «هِىَ راودتنى»، پاسخ مناسبى به زليخا داد.* ۱۳- كسى كه در مقام قضاوت است بايد شكايت شاكى و دفاع متهم را بشنود و مدارك را بررسى كند و سپس نظر دهد. (در اين ماجرا همسر گفت كه يوسف سوء قصد داشته، «اراد باهلك سوء» يوسف تهمت را رد كرد و گفت: «هى راودتنى» شاهد نيز علامت صدق و كذب را از راه پاره شدن پيراهن جلو تا پشت سر مطرح كرد)* ۱۴- دفاع از بى گناه، واجب است و سكوت در همه جا زيبا نيست. «شهد شاهد» ۱۵- كمك به روشن شدن حقيقت، كارى پسنديده است. «و شهد شاهد»* ۱۶- خداوند از راهى كه هيچ انتظارش نمى رود، افراد را حمايت مى كند. «شهد شاهد من اهلها» ۱7- آنجا كه خدا بخواهد، بستگان مجرم عليه او شهادت مى دهند. «شهد شاهد من اهلها»- در شهادت و داورى، مراعات حسب، نسب، موقعيّت و خويشاوندى متّهم، جايز نيست.
«شهد شاهد من اهلها» ۱۸- شهادت خويشان عليه يكديگر، سبب اطمينان بيشترى مى شود. «شاهد من اهلها»* ۱۹- در قضاوت، بيش از توجّه به گفته هاى شاكى و متهم، به بررسى مدارك و اسناد توجّه شود. «قالت ما جزاءُ... قال هى راودتنى... شهد شاهد... ان كان قميصه...»* ۲۰- در قضاوت، هر جرمى كارشناس نياز دارد. «شهد شاهد... ان كان قميصه...»* ۲۱- در جرم شناسى از آثار ظريف به جاى مانده، مجرم شناخته و مسايل كشف مى شود. «ان كان قميصه...»- قاضى مى تواند بر اساس قرائن، حكم كند. «ان كان قميصه قُدّ من قُبُل فصدقت و هو من الكاذبين» ۲۲- بكارگيرى روشهاى جرم شناسى براى تشخيص جرم و مجرم، لازم است. «ان كان قميصه قدّ من دبر...»